سـر بـه دامـن طاهــا

رفتـی مــرا بــه وادی غــم وا گـذاشتی

تنهـای مـن! مـرا ز چـه تنهـا گذاشتی؟

 

یادش به خیر باد کـه نـه سال پیش بود

آن شب کـه تـو به خانه من پا گذاشتی

 

حوریـه بـهشت علـی! نیمه‌ هــای شـب

رفتـی سوی بهشت و مـرا جـا گذاشتی

 

یـاسین مـن! چـقــدر غریبـانه از وطن

رفتی و سـر بـه دامـن طاهــا گذاشتی

 

کردی بـه هر نفس طلب مـرگ از خدا

تـا داغ خـویش بــر جگـر مـا گذاشتی

 

گردون به دیده‌ ام چه قدر زشت گشته بود

آن شب که سر به سینه صحرا گذاشتی

 

تا ننگرم چه با تو شده، دست خویش را

هنـگام مــرگ بــر رخ زیبـا گـذاشتی

 

هر کس نهد ز خویش نشانی، تو بعد خود

یک قبـر بی‌نشـانه بــه دنیــا گذاشتی

 

دار و نــدار من همـه رفت و بـرای من

تنهـا چهـار کـودک خــود را گذاشتی

/ 0 نظر / 9 بازدید