پنج شنبه آخر سال

حالا که بوی عید سبز تر از سبزه هایی که مادر از یکماه پیش سبزشان کرده، به مشام می رسد، انگار دلمان خیلی بیشتر می گیرد از نبودن هایی که به بودنشان عادت داشتیم! دلمان می گیرد برای آنها که خاک را در آغوش دارند و انگار به هر رستی و سبزه ای نزدیکترند!
 
آخرین پنجشبه سال در پیش است. دلت برای مادرت تنگ شده، برای پدرت برای فرزندت؟! حق داری دل تنگ باشی! حق داری دل تنگی ات را با اشکی از چهره فرو بنشانی و  خودت را به قدرت وصف نشدنی " رویا " بسپاری و  به یاد همه خاطراتت با اویی که امسال عید در کنارت نیست، لبخند بزن.
 
 پنجشنبه آخر سال ، می گویند این روز ها خفتگان ابدی در خاک بوی آرد تفت داده، گلاب و زعفران را حس می کنند و  چشم به راه می مانند تا بروی به خانه از جنس خاک و سنگشان.
 
به سراغ من اگر می آیید نرم و آهسته بیایید ...
 
 
 
شعر زیبای سهراب یادم می آید وقتی سبزه های روبان قرمز را بالای مزارها می بینم، آری بیشتر یاد این شعر سهراب می افتم وقتی مادری را می بینم که با چشمی اشک آلود با گلاب سنگ مزار فرزندش را می شوید! شاید بشود شعر سهراب را جوری دیگر برایشان بخوانیم، " به سراغ من اگر می آیید نرم و آهسته بیایید مبادا که ترک بردارد چینی نازک تنهایی من به سراغ من اگر می آیید قل هو والله را بر زبان جاری کنید به سراغ من اگر می آیید با گلابی سنگ مزارم را تر کنید به سراغ من اگر می آیید ... "
 
این پنجشنبه آخر سال هم به دیدارشان می رویم، دیدار آنهایی که چشم انتظاری شان را نمی بینیم و صدایشان را نمی شنویم.
 
یادشان بخیر. یاد همه آنهایی که دیروز بودند و امروز نه، همه آنهایی که پارسال رخت و لباس عید خریدند و امسال نه، هم آنهایی که لحظه تحویل سال صورتشان را بوسیدیم و عید زمان را تبریک گفتیم و امسال تنها با خواندن فاتحه ای یادشان می کنیم.
 
زندگی میهمانی و جشن آمدن ها و رفتن هایمان است. واقعیتی که بی شک روح و دلمان را می آزارد. کاش دلمان خوش باشد از یادگاری های بزرگی که در دنیا باقی می گذاریم و کوله بار پری که با خود به آخرت می بریم.
شوندی
/ 0 نظر / 10 بازدید